تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی در جامعه و فرهنگ و سیاست

چهارشنبه سوری‌های محزون مادربزرگ من

دختردایی قزاق من، "لاریسا"! این متن، حکایت "چهارشنبه سوری"‌های عمه توست؛ عمه نادیده‌ات. نمی‌دانم اسمش را می‌دانی یا نه؛ اینجا که اسم تو را فراموش کرده بودند و اسم مادرت را نیز... دیروز اسمت را پیدا کردم و دیشب عکس‌هایت را؛ اما هنوز هم نام مادرت را ندانسته‌ام. من از تو فقط اسمی می‌دانم و اینکه دختردایی پدرم هستی. همین. تو را "دختردایی قزاق" خطاب می‌کنم، چون ملیت قزاقستانی داری، با پدری ایرانی و مادری که شاید روس باشد...

دختردایی قزاق من، لاریسا! حکایت مهاجرت پدرت را می‌دانی... یعنی بهتر از همه ما از آنچه بر سر او آمده مطلعی؛ اما این نامه را کسان دیگری خواهند خواند؛ کسانی که نه پدرت را می‌شناسند و نه چیزی از حکایت فاجعه‌بار آن سال‌ها می‌دانند. مساله جالبی است! نامه‌ای را که برایت می‌نویسم هیچگاه نخواهی خواند؛ نه تو فارسی بلدی و نه من نشانی‌ای از تو سراغ دارم که ترجمه روسی متن را برایت بفرستم. این نامه را دیگران خواهند خواند؛ دیگرانی که از رنج پدر تو و از حزن مادربزرگ من بی‌خبرند...

سال 1945م. (1324 ش.) آتش جنگ دوم جهانی میهن رنجور مرا در آستانه فروپاشی قرار داد. در آن سال عده‌ای از کمونیست‌های آذری با نیت تشکیل حکومتی مشابه آنچه در همسایه شمالی‌مان مستقر بود، با پشت‌گرمی به حضور ارتش سرخ در ایران، علم مبارزه برافراشتند. من در نقد وقایع آن سال چیزی نخواهم نوشت؛ فقط این را می‌نویسم که هموطنان کمونیست من در روزگاری که ایدئولوژی مشترک عامل یکپارچگی سوسیالیست‌های جهان به حساب می‌آمد، با تکیه بر شانه‌های "استالین" و "باقروف" و "بریا" رویای رهایی و آبادی کشور را در سر می‌پروراندند...

"سربازگیری" رسم دیرینه‌ای است در سرزمین ما و حکومت "فرقه دموکرات آذربایجان" نیز گام بر همین مسیر گذاشت. جوانان به خدمت نظام فراخوانده شدند و برادر 18 ساله مادربزرگ من نیز به اجباری رفت... "عبدالخالق" جوان سرباز صفری بود که سال به 1325 رسید و ماه به آذر... بر سر خروج دولت های اشغالگر از ایران توافق حاصل شده بود و رهبران فرقه تازه می‌فهمیدند که داشتن پایگاه مردمی چقدر می‌تواند مساله مهمی باشد. همان روزها رهبران فرقه دموکرات به همراه یگان‌های مسلح خود راه شمال را پیش گرفتند تا سرانجام سر از "آستارا"ی جمهوری آذربایجان شوروی سابق درآورند. آنها به سربازان‌شان گفته بودند که قرار است بعد از سازماندهی، با کمک ارتش سرخ دوباره به ایران برگردند. برادر مادربزرگ من هم یکی از همین سربازها بود...

عبدالخالق که رفت چشم‌های خواهر جوانش دوخته شد به آنسوی ارس... عید داشت می‌رسید... خواهر عبدالخالق تدارک عید می‌دید با چشم‌هایی گریان، با قلبی منتظر... عیدی بدون برادر... برای برادرش تخم‌مرغ رنگ کرده بود... می‌دانی! در سرزمین آتش‌های فروزان آخرین چهارشنبه سال را "چهارشنبه سوری" می‌نامند و مردمان ما تخم‌مرغ‌ها را با پوست پیاز می‌جوشانند تا تخم‌مرغ‌ها رنگ سرخی شعله‌های آتش را به خود بگیرند. سرخی نشان نور و حرارت است و نوید نشاطی که به روح دیارمان بازخواهد گشت... . "سارا" تخم‌مرغ عبدالخالق را کنار گذاشت... او برادرش را "خالیق" صدا می‌کرد... شب شد... آتش سرور بر سر بام‌های شهر شعله کشید و چشم‌های خواهر دوخته ماند به در خانه یا به سر کوچه یا به آنسوی ارس، تا برادر بیاید و برادر نیامد؛ برادر هیچگاه نیامد... . سارا تخم‌مرغ رنگی برادر را برداشت و در صندوق گذاشت... آن تخم‌مرغ به نیت "خالیق" رنگ شده بود و چشم‌های خواهر باید تا ده سال دیگر، بی‌حاصل خیره می‌ماند به آنسوی ارس... . دختردایی قزاق من، لاریسا! پدر من و پسرعمه تو می‌گوید که سارا تا 15 "بایرام" (عید) دیگر آن تخم‌مرغ را در صندوق نگه داشت، تا اینکه تخم‌مرغ چهارشنبه سوری عبدالخالق از درون پوسید و شکست... مادربزرگ چند بار به آن تخم‌مرغ نگاه کرده بود؟ چند بار به آن دست کشیده بود؟ چند بار نوازشش کرده بود؟ چند بار آن را بوییده و بوسیده بود؟ با تخم‌مرغ چه‌ها گفته بود؟ ما نمی‌دانیم...

اما حکایت آنسوی ارس: دولت شوروی دو راه در برابر ایرانیان مهاجر عضو فرقه گذاشت: 1) بازگشت به ایران 2) اقامت در شوروی. آنها که گزینه دوم را برگزیدند، ساکن "باکو" شدند و آنها که خواستند به وطن برگردند، راهی اردوگاه‌های سیبری. اقامت در شوروی انتخاب کمونیست‌های فرقه بود و بازگشت به ایران انتخاب آنهایی که به اجبار برده شده بودند... سرخ‌ها عبدالخالق را به همراه صدها تن دیگر که عشق دیار و خانواده در سر داشتند، عریان، سوار قطار می‌کنند و تاکاتاکا توک‌توک، تاکاتاکا توک‌توک، ... تا سیبری، تا جهنم سرد سیبری... . پدر تو و برادر مادربزرگ من سه سال در اردوگاه‌های کار اجباری سیبری با تن‌پوشی مندرس و جیره‌ای ناچیز روزگار می‌گذراند... لابد حکایت‌های کامل آنجا را برای تو و برای مادرت بازگو کرده... روزها چوب‌بری می‌کرده‌اند و شب‌ها بر سر نزدیکی به آتش نزاع برپا می‌شده... آنها هیچ شبی را به صبح نرساندند، مگر اینکه کسی از دوستان‌شان از گرسنگی و سرما مرده باشد... اکنون صدها تن از هموطنان من در سیبری مدفون شده‌اند... چه کسی اسامی آنها را می‌داند؟ قبرشان کجاست؟ تکه‌هایی از "من ایرانی" بی‌نام و نشان در سیبری مدفون شده و چشم‌های بسیاری در ایران به انتظار برادر، پسر یا شوهر برای همیشه زیر خاک خفته‌ است...

خانواده عبدالخالق از او بی‌خبر بودند... زمین می‌چرخید و سال‌ها نو می‌شد... عبدالخالق سال‌های سخت سیبری را پشت سر گذاشت و جان سالم به در برد. حکومت "سرخ‌ها" او و دوستان باقی‌ مانده‌اش را به "آلماتی"، پایتخت جمهوری قزاقستان انتقال داد و عبدالخالق آنجا شروع به کار کرد. باید که روزگار سختی بوده باشد؛ سخت به معنای تام کلمه... با تنهایی و غربت و زبانی که نمی‌دانست... پدر تو و دایی پدر من که در ایران سواد یاد نگرفته بود، آنجا روسی یاد می‌گیرد و ازدواج می‌کند... چشم‌های مادربزرگ من همچنان خیره به آنسوی ارس بوده که بعد از ده سال ناگهان اولین نامه می‌رسد... اولین نامه و اولین خبر... تپش قلب عمه‌ات را مجسم کن، وقتی که "کاغذ" "خالیق" به دستش می‌رسد... "خالیق" زنده است... بی‌خبری مطلق به پایان می‌رسد و باز هم انتظار صرف تا برادر از آنسوی ارس بیاید و برادر هیچ‌گاه از آنسوی ارس نمی‌آید...

"خالیق"، "خالیق" از زبان مادربزرگم نمی‌افتاد. برادر کوچکتر مادربزرگ در آخرین سال‌های حکومت "گورباچف" به دعوت برادر بزرگ‌تر راهی شوروی شد. در باکو پدرت را دید و از آنجا به آلماتی رفتند. اینها را تو باید یادت باشد! پدرت برای مادربزرگم شالی زیبا فرستاد و مادربزرگ هم آن را به من داد تا به همسر آینده‌ام بدهم...

دختردایی قزاق من، لاریسا! من مرگ مادربزرگم را به یاد دارم و می‌دانم که تو چیزی از آن ماجرا نمی‌دانی. 15 سال پیش بود. اواخر بهمن یا اوایل اسفند. عمه نادیده‌ات در بستر بیماری افتاده بود که تلفن خانه‌مان زنگ زد. مادرم گوشی را برداشت و هول کرد. پدرت پشت خط بود. "خالیق" از بیماری خواهر خبر نداشت، اما بعد از آنهمه سال در چنان روزی به خانه خواهر زنگ زده بود. مادربزرگ نای تکان خوردن نداشت، ولی نمی‌دانی با چه هولی خودش را چهار دست و پا کشید پای گوشی تلفن. اگر چه پیشتر هم صدای برادرش را از پشت تلفن شنیده بود، باز هم هول شد... حال و احوالی کردند و یک هفته بعد مادربزرگم رفت لای خاطرات ما، مثل پدر تو که حالا رفته است زیر خاک... خبر مرگ پدرت را هم مسافری آورد، مسافری از آنسوی مزر، یکی از آنان که هم‌تقدیر پدرت بودند...

امشب آخرین چهارشنبه سال است و من به یاد خواهر و برادری که 44 سال یکدیگر را ندیدند، دو تخم مرغ سرخ کنار هم خواهم گذاشت. می‌دانی! در چهارشنبه سوری، آذری‌ها سفتی تخم‌مرغ‌های رنگ‌کرده‌شان را به مسابقه می‌گذارند. یکی تخم‌مرغش را عموی در دست می‌گیرد و دیگری سر تخم‌مرغش را به آن می‌زند تا ببینند تخم‌مرغ کدام‌شان می‌شکند و مال کدام‌شان سالم می‌ماند. بعد هم تخم‌مرغ برنده به مصاف تخم‌مرغ‌های دیگر می‌رود. این مسابقه یکی از تفریح‌های مهم چهارشنبه سوری آذربایجانی‌هاست. من امشب تخم‌مرغ مادربزرگم را در دست راست خواهم گرفت و تخم‌مرغ پدر تو را در دست چپ و به یاد همه آن دوری‌ها و حسرت‌ها، سر تخم‌مرغ‌ها را به هم خواهم کوبید تا ببینم شرط تخم‌مرغ شکستن را کدام‌شان می‌برد...

دختردایی قزاق من لاریسا! حزن چهارشنبه سوری‌های مادربزرگ من دوری پدرت بود که سال‌ها پیش، آن موقع که پدرم تازه به جوانی قدم می‌گذاشت، ناگهان حادثه دیگری روی داد. چهارشنبه سوری آن سال عمه نوجوان من و دخترعمه نوجوان تو ناگهان بیمار می‌شود. مادربزرگ من و عمه تو سری به آشپزخانه می‌زده و سری به دخترش که ناگهان دخترش می‌میرد. آتش سرور بر فراز بام‌های شهر روشن می‌شود و زاری مادربزرگم در فضای خانه‌شان ثبت می‌شود. مرگ تنها دختر مادربزرگم در آخرین چهارشنبه سال، چهارشنبه سوری‌های او را برای همیشه غرق در عزا کرده بود. مادربزرگ من چهارشنبه سوری را سالروز مرگ تنها دخترش می‌دانست و به همین دلیل هیچ گاه بر سر آتشی که در حیاط خانه‌مان برمی‌افروختیم حاضر نشد. چهارشنبه سوری برای او یادآور دو فراق ابدی بود: دوری پدرت و مرگ دخترش... آتش‌بازی ما که تمام می‌شد، می‌گفت همه چراغ‌های خانه را روشن کنیم؛ می‌گفت خانه باید نورانی باشد؛ می‌گفت نور باعث می‌شود سال خوبی داشته باشیم؛ سال پرنوری داشته باشیم. چراغ برای او مفهوم نور را داشت و به آن "ایشیقلیق" می‌گفت؛ درست مثل آب که در فرهنگ ما نشان "ایشیقلیق" است... نشان نور و پاکی... . مادربزرگ من و عمه تو فقط تا موقع رفتن پدرت از ایران "آخیر چرشنبه" (چهارشنبه سوری) شادی داشته و بعد از آن ...

دختردایی قزاق پدرم، لاریسا! این متن حکایت چهارشنبه سوری‌های محزون عمه نادیده تو بود. نمی‌دانم اسمش را می‌دانی یا نه. اینجا که اسم تو را فراموش کرده بودند و اسم مادرت را نیز. اکنون "خالیق دایی" ما در آلماتی مدفون است و عمه تو در اردبیل و من انگار می‌کنم تکه‌ای از من در سرزمین قزاق‌ها دفن شده باشد؛ همچنانکه تکه‌های "من ایرانی" در سراسر جهان در خاک خفته است... . من و تو زبان مشترکی برای حرف زدن نداریم و نشانی‌ای که ما را به هم پیوند دهد... فاصله ما بیش از حدی است که امکان از بین رفتن داشته باشد... فاصله مساله مهمی است؛ مساله فراموشی هم هست؛ "فاصله" و "فراموشی" همیشه وظایف خود را به بهترین نحو انجام می‌دهند...

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 15:56 | لینک  | 

DicEnFa script -->