> آخرین گزارش از وضعیت پرونده دکتر زهرا بنی یعقوب
> خواب آلودگی در بیست و یکمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی/ عکسهای دیدنی
> «نباید بعد از ماه به من نگاه کنی؛ به آب نگاه کن تا بختت سپید شه؛ آخه من نحسم»
> 400 هزار تومان خط فقركشور ، 780 هزار تومان خط فقر پايتخت
آلیستر لیسید:
وقتی نام افغانستان به گوش می رسد، جنگ، نیروهای خارجی حافط امنیت و مزارع خشخاش نیز فوری به ذهن متبادر می شود. دماسنج داخل اتومبیل دمای بیرون را چهار درجه زیرصفر نشان می داد، اما این سرما چیز عجیبی نبود، چون ما در ساعت شش بامداد یکی از روزهای ژانویه وارد کابل شده بودیم. کمی بعد، آفتاب آرام – آرام می خواست همه جا را روشن کند که در جهت شمال شهر را ترک کردیم.
در مسیر شمال از کوچه های شلوغی گذشتیم که مخلوط گل و برف همه جای شان را پوشانده بود. از «بگرام» و دشتی که پایگاه هوایی آمریکایی ها در آن قرار گرفته هم عبور کردیم و به بلندی های پربرف «هندوکش» رسیدیم. وقتی خورشید می خواست کوه های پر از برف را رنگ سرخ بزند، دماسنج دمای رو به نزول هوا را نشان می داد: منفی شش، منفی هشت و دست آخر منفی یازده. آسمان کاملا روشن و صاف بود و افق دیده می شد. سپس از کنار درخت های گردویی که برف مثل پودر شکر همه جای شان را سفیدپوش کرده گذشتیم و نیز از کنار خانه های سنگی ای که در کوهپایه ها جاخوش کرده اند. زنان چادری با برقع های آبی رنگ شان موقع بالا رفتن از کوهپایه در برف فرو می رفتند و از اتومبیل هایی که کولاک زمین گیرشان کرده بود، فقط سقف شان را می شد تشخیص داد. برای دیدن علائم راهنمایی کنار جاده کمی دقت لازم بود، چون فقط تابلوها توانسته بودند سر خود را بیرون از برف نگه دارند: «سبقت ممنوع»، «جاده خطرناک است».
افغان ها مردمی نیستند که برف و کولاک بتواند ایشان را از رانندگی پرسرعت و خطرناک منصرف کند. در چنان سرمایی که موتورهای دیزلی یخ زده بود، کنار جاده مزارشریف راننده ها با روشن کردن آتش زیر مخزن سوخت، اتومبیل های شان را آماده حرکت می کردند. اتومبیل ما با چهار سرنشین مجهز به زنجیرچرخ بود و در جاده پربرف و یخ زده به خوبی حرکت می کرد. چیزی به تقاطع مزارشریف نمانده بود که اتوبوسی بوق زنان، با لاستیک هایی که روی برف لیز می خورد به سرعت از کنار ما رد شد. اتوبوس که به طرف پنجشیر می رفت، پر از مسافر بود و روی باربند هم چند ردیف ساک و چمدان و خورجین چیده بودند. در همین حین «محفوظ»، خبرنگار افغان همراه ما گفت: «لابد می خواهید بپرسید که این پنجشیری ها واقعا دیوانه هستند؟» به تقاطع رسیدیم. مسیر سمت چپ به مزارشریف می رفت و مسیر سمت راست به دره پنجشیر؛ قلعه مجاهدانی که روس ها نتوانستند آنها را به زانو درآورند.
کمی بعد، در جاده مزار شریف در حالیکه کولاک و یخ حرکت مان را بسیار کند کرده بود، به تونل «سالنگ» رسیدیم؛ تونلی که دروازه ورود به شمال افغانستان محسوب می شود. داخل تونل تاریک بود و دود اگزوز اتومبیل ها هم میدان دید را بسیار کم می کرد. یکهو متوجه کامیون کهنه ای شدیم که داشت از روبرو به ما نزدیک می شد و چیزی نمانده بود با اتومبیل ما شاخ به شاخ شود. وحشت کرده بودیم. از تونل که بیرون آمدیم دمای هوا دو درجه بیشتر شد و به منفی نه درجه سانتی گراد رسید.
قصد ما از این سفر دیدن مناطقی بود که دولت افغانستان توانسته کشاورزان آنجا را نسبت به عدم کشت خشخاش قانع کند. والی مزارشریف کتابچه ای را به ما نشان داد که وی در آن کتاب نحوه اقناع مردم نسبت به عدم کشت خشخاش را تشریح کرده است. کتاب با کاغذ گلاسه چاپ شده بود و عکس والی نیز روی جلد آن دیده می شد. والی مزارشریف در عکس روی جلد، در حالیکه لباس بومی منطقه را به تن داشت، ساقه های خشخاش را با چوبدستی می شکست. البته زمانی که ما والی مزارشریف را دیدیم، لباس های ایتالیایی پوشیده بود و کفش مارک دار گران قیمتش نیز جلب توجه می کرد. در واقع از نظر ظاهری او هیچ شباهتی به مرد روی جلد کتابش نداشت.
وقتی از والی مزارشریف درباره شنیده هایی پرسیدم که به ارتباط او با باندهای قاچاق افیون به ایران و آسیای میانه دلالت می کرد، وی در پاسخ من به قهقه ای بلند اکتفا کرد. ما پیشتر شنیده بودیم در استان مزارشریف افیون را توسط کامیون به طرف کشوهای مقصد حمل می کنند. البته یک روز بعد از ملاقات با والی، مردی را دیدیم که در خصوص کارهای خلاف مسوولان منطقه اطلاعات متفاوتی نسبت به آنچه والی می گفت ارائه می کرد.
قصد داشتیم به بازار مزارشریف هم سری بزنیم. موقع رفتن به بازار اتومبیل مان به زحمت از کنار الاغ ها و شترهایی گذشت که بارشان «گیرانه»(چوب چرب) بود. ما در مسیرمان به خانه های مردم رفته، با آنها گفتگو می کردیم. میزبان ها نیز ما را کنار بخاری های هیزمی می نشاندند و با چایی پذیرایی مان می کردند.
آخر سر در استان مزار شریف به روستایی رسیدیم که قاچاقچی ها، تریاک و شاهدانه را از مناطق دیگر افغانستان به آنجا حمل می کنند تا از آنجا دوباره به مقصد کشورهای همجوار قاچاق شود. خانه های این روستا آجری بود و همان روز فهمیدیم که قاچاق تریاک، برای اهالی این روستاها بیشتر از کاشت آن سود به همراه دارد.

